نویسنده: راوی
از مجموعه چیزهایی که در ضمن جنگیدن با جمهوری اسلامی فراموش کرده ایم.
یکی از مهمترین دگرگونیهای جامعهی ایران در سالهای اخیر، نه صرفاً افزایش اعتراض، بلکه گسترش زبانِ مطالبه بوده است. امروز افراد، از کودکان تا دانشجویان و کارگران، میتوانند تجربههای خود را با واژگانی دقیقتر صورتبندی کنند؛ از حق امنیت روانی و کرامت گرفته تا تبعیض، تنهایی و کیفیت زندگی. بسیاری از رنجهایی که برای نسلهای پیشین بینام یا «طبیعی» تلقی میشد، اکنون به مسئلهای اجتماعی و قابل بیان تبدیل شده است. این تحول، نشانهی رشد آگاهی جمعی است؛ اما آگاهی بهتنهایی معادل عاملیت نیست.
در تجربهی نسلهای گذشته، شکایت کردن خود امری دشوار بود. کودک آزار را تحمل میکرد، دانشآموز تحقیر را بخشی از مدرسه میدانست و شهروند اغلب زبان لازم برای نامیدن بیعدالتی را در اختیار نداشت. در مقابل، نسل امروز خواستههای پیچیدهتری را بیان میکند و افق انتظارش از زندگی گستردهتر شده است. با این حال، درست در همین نقطه شکافی بنیادین پدیدار میشود: جامعه بیش از آنکه امکان ساختن داشته باشد، امکان سخن گفتن پیدا کرده است.
مسئله، کمبود مطالبه نیست؛ کمبود نهادهایی است که مطالبه را به کنش پایدار تبدیل کنند. نهاد در این معنا صرفاً سازمانی رسمی یا وابسته به دولت نیست، بلکه هر سازوکار پایداری است که همکاری، مسئولیت مشترک و تصمیمگیری جمعی را ممکن سازد؛ از انجمنها و تعاونیها گرفته تا شبکههای محلی، شوراها و اشکال خودگردان مشارکت. بدون چنین ظرفیتهایی، خواستهها انباشته میشوند اما توان تحقق نمییابند.
در نتیجه، سوژهی اجتماعی اغلب در دو نقش محدود باقی میماند: قربانی یا معترض. گویی تخیل سیاسی ما تنها دو لحظه را میشناسد؛ سلطه و فروپاشی سلطه. در این روایت، شهروند تا زمانی که قدرتی بیرونی سقوط نکند، خود را سازندهی جهان اجتماعی نمیبیند. همین تصور، عاملیت را به آیندهای موکول میکند که هرگز تمرین نشده است.
نظریههای جامعهشناسی نیز بر همین فاصله تأکید کردهاند. یورگن هابرماس نشان میدهد که حوزهی عمومی، اگرچه محل شکلگیری ارادهی جمعی است، اما بدون پیوند با سازوکارهای نهادی به تغییر پایدار منجر نمیشود. آلبرتو ملوچی جنبشهای اجتماعی را فضایی برای یادگیری همکاری و تولید هویت جمعی میداند، نه صرفاً صحنهی اعتراض. الینور اوستروم نیز نشان داد که جوامع میتوانند از دل مشارکت روزمره، قواعد و نهادهای خودگردان خلق کنند؛ نهادهایی که مشروعیتشان از عمل مشترک سرچشمه میگیرد، نه از اقتدار متمرکز.
از این منظر، پرسش اصلی امروز شاید دیگر «چه میخواهیم؟» نباشد، بلکه «چگونه میتوانیم با یکدیگر چیزی بسازیم؟» باشد.
فاصلهی میان زبان و نهاد، همان فاصلهی میان آگاهی و عاملیت است. جامعهای که تنها بیان مطالبه را بیاموزد، در چرخهی فرسودگی و انتظار گرفتار میشود؛ اما جامعهای که همزمان ظرفیت همکاری، خودسازماندهی و نهادسازی را پرورش دهد، امکان آن را مییابد که خواسته را به واقعیت اجتماعی تبدیل کند.