نویسنده: یکی بدون اون یکی
به بهانه کنکور و حال و هوایش
چند روز پیش آزمون سراسری کنکور برگزار شد.
آزمونی که برخی از شرکت کنندگان اش در خیزش دی ماه و جنگ کشته شده بودند و ده ها نفر دیگر در زندان یا با حکم قضایی در این ازمون حاضر شدند.
کنکور در وضعیت کاهش خوابگاه از طرف دانشگاه تهران و حذف خوابگاه از طرف بسیاری از دانشگاه های دولتی مانند دانشگاه گلستان و شهید بهشتی برگزار شد.
دانشگاه های غیرانتفاعی و خوابگاه های خودگردان نیز برای سال تحصیلی جدید تا هشتاد درصد افزایش اجاره بها را اعلام کرده اند.
شهریه دانشگاه آزاد نیز امسال با افزایش هفتاد درصدی مواجه شده است.
درس خواندن و تحرک اجتماعی از این طریق نسبت به قبل دشوار تر شده است.
و درس خوان ماندن، حتی از آن هم سخت تر است!
مزیتی منحصر به افراد متمول و توانمند جامعه.
در این ارتباط،
این ماجرای من است:
من هرگز به عقیده خودم نخبه نبوده ام.اما گاهی دیگران تصور میکردند که احتمالا ربطی به نخبه بودن دارم.
از برگزیدگان مرحله اول و دوم آزمون های شناسایی تیزهوشان در مقطع دبستان هستم.
سال هشتاد و نه اسم ما را در روزنامه چاپ کردند و در همایشی به خانواده مان توضیح دادند که فرزندان شان احتمالا تیزهوش اند و کوشش و حمایت مالی ویژه ای برای شکوفا شدن ما لازم است!
مادر من به شنیدن این سخنرانی نیازی نداشت.
او قبل از آن که کسی من را نخبه بداند؛شخصا لازم می دید که من حتما نخبه باشم!
اولین باری که با کتاب فوق درسی مواجه شدم در هشت سالگی ام بود.
این کتاب دو بخش داشت بخش اول سوالات هوش و بخش دوم اش مطالب درسی پایه های بالاتر بود.
مطالبی که حتما و باید می آموختم و در ذهنم جا میدادم تا نخبه به حساب بیایم.
لازم به توضیح دوباره نیست که من بالاخره آن آزمون ها را قبول شده بودم.
و به کلاسی که مخصوص کودکان تیزهوش بود فرستاده شدم.
در کلاس نو و در نه سالگی همه از من قطع امید کردند.گویا من تنها پخمه کلاس نخبگان بودم.
بنابراین به مدرسه دولتی بازگشتم تا دوباره شاگرد ممتازی بشوم!
در مدرسه دولتی من برنده مسابقات علمی میشدم و بر دیوار مدرسه برای من و هم تیمی هایم پرچم نصب میکردند و صاحب لوح تقدیر های پرشماری ام.
نشانه هایی که باعث میشدند معلم هایم تصور کنند که واقعا تیزهوش هستم.
افتخار اجباری بود که نصیبم شده بود.
افتخاری که تا اندازه ای به توانایی های خودم و شاید تا حد بیش تری به حمایت اقتصادی و علاقه خانواده ام به حفظ تصویر یک کودک تیزهوش از من باز میگشت.
بدون شک بدون داشتن کتاب های درسی لازم و معلم خصوصی ریاضی و تهیه وسایل اولیه آزمایش ها نمی توانستم تیزهوش یا برنده مسابقات باشم.
با همه ی این ها در مقابل آن هایی که در کنارشان رقابت میکردم حتی گاهی دانش آموز محرومی به حساب می آمدم!
چرا که ما نه از مدرسه غیر انتفاعی می آمدیم و نه تیزهوشان.
و همین به این معنا بود که همیشه نصف ماجرا را برای ما تعریف نکرده بودند!
محتوا مورد تدریس در مدارس دولتی تهران با مدارس تیزهوشان و غیرانتفاعی های برتر(مانند مدارس سلام)تفاوت قابل توجهی داشت و از قضا این تفاوت تنها به سطح درسی دانش آموزان خلاصه نمیشد، مدارس سلام از نظر اقتصادی نیز بسیار گران تر از مدارس معمولی بودند و شهریه نهایی مدارس تیزهوشان نیز بیشتر از مدارس دولتی بود.
من در کودکی دریافتم که نخبه بودن تنها متکی بر بهره هوشی و تلاش دانش آموزان نیست و ارتباط مستقیمی با سبک کوشش ورزیدن و شانس آن ها و همچنین وضعیت مالی والدین شان دارد.
در نهایت من در دبیرستان همه را به نوعی ناامید کردم.
فکر میکردم که حتما به دنیا آمده ام که علوم انسانی بخوانم.دنیا و دغدغه هایم از ماراتن های اثبات نخبگی جدا شده بودند و آرزو داشتم که بتوانم برای قصه ی پر غصه خودم و خانه مان چاره ای پیدا کنم!
حتم داشتم که لازم است که نویسنده،روزنامه نگار یا یک جامعه شناس بشوم.حتما باید ناگفتنی ها را می نوشتم و داستان هایی را نقل میکردم.
از بیرون به شکل آدمی از دست رفته و دیوانه دیده میشدم که تصمیم گرفته بود زندگی خودش را به علاوه هزینه ها و تلاش های دستگاه تربیت انسان نخبه و تیزهوش را فنا کند تا به دنبال هوس و خیالی کودکانه برود.
مدتی بعد معلوم شد که در علوم انسانی و ادبیات صاحب علاقه ام و اشتباه نکرده ام.
بار دیگر پایم به المپیاد ادبی کشیده شد.
و فهمیدم که از شعر هم میشود ابزار رقابت و سوال تستی در آورد.
هرگز آن قدر دیگر در درس و تست زدن کوشا نبودم که بتوانم برنده نهایی این المپیاد باشم و تنها تا چند مرحله پیش رفتم.
همان کافی بود تا معلم هایم فکر کنند که برای دیگر همکلاسی هایم مثال زدنی هستم و لابد آینده روشنی دارم.
به خاطر دارم که گاهی برای توضیح درسی و مطلبی کلاس به کلاس، همراه استادی می رفتم و نقش دستیار و دانش آموز ممتاز را بازی میکردم.نقشی که گاهی تناسبی با نمراتم و تلاشگری ام و حتی تصور همکلاسی هایم نداشت.من واقعا دانش آموز خوبی نبودم.تنها آموخته بودم که چگونه مثل یک نخبه به نظر برسم و تنها بر بعضی از مباحث تسلط داشتم.
سال کنکور مدرسه ما را در دو طبقه از هم تفکیک کردند آن هایی که پول کلاس کنکور را داده بودند طبقه بالا و باقی پایین درس می خواندند.
آینده آن هایی که بالا درس می خواندند مهم بود و لاغیر
و همکلاسی هایشان نباید با رفت و آمد بی جا تمرکز حواس آن ها را برهم میزدند.
شگفتا آن که در اصل، بخش عمده این تقسیم بندی سوری بود.
چرا که سال کنکور ما مصادف با کرونا شد و نیمی از سال در تعطیلی گذشت.
سپس سال بعد، ما همگی در رشته هایی در دانشگاه های مختلف پذیرفته شدیم.
من با شرایطی ویژه به دانشگاه رفتم و بعدتر بارها با تذکر و تعهد و در نهایت بازداشت و اخراج و عفو و تعلیق مواجه شدم.
مجموعه اتفاقاتی که ته مانده امید من برای دانش آموز و دانشجوی کوشایی بودن را ضایع کردند.
من به المپیاد دانشجویی و نوشتن مقاله ای تازه نرسیدم.عوض اش عمده زمان و انرژی ام را در جواب پس دادن های مکرر و بازجویی و شبه بازجویی گذراندم.و در فقر و با بیگاری و مشاغلی با مزد پایین دست و پا زدم.و هنوز روزهایم را عمدتا نیمه گرسنه میگذرانم.
حراست دانشگاه و بازجویان فلان اداره بار ها به من میگفتند:که خیال کرده ای گوه خاصی هستی که اغتشاش میکنی؟ تو هیچی نیستی و به خیال خودت نخبه ای؟
من حتم داشتم و دارم که فقط ادم معمولی هستم و به عنوان یک انسان معمولی برای آزادی و توانمند بودن خودم ایستادگی میکنم.
با این حال تناقض در این جاست که سیستمی که نیروی بسیاری را صرف ساختن برچسب نخبگی میکند و افراد را بر اساس دسترسی های مالی و اقتصادی به این جرگه راه می دهد، در نهایت تلاش خواهد کرد که این برچسب را باز پس گیرد تا کسی در موضع فراتر از خودش نایستد.
معمولی بودن و اعتراض کردن و جنگیدن گناهانی نابخشودنی اند.
و معمولی نبودن و کسی بودن یا نخبه بودن یا بر عقیده ای ماندن حتی گناهانی بالاتر از آن ها اند.
حالا من چه هستم؟
گمان میکنم آدمی آزرده و تحقیر شده هستم.آدمی ام که عمیقا احساس بی کفایتی میکند.انسانی که عمدتا بابت چیزهایی که هست و آن چیزهایی که نمی تواند باشد احساس شرمندگی دارد.
موجودی خسته و فرسوده ام.شخصی ام که دیگر نمی تواند فقط درس خوان باشد و از پس هزینه های نخبه ماندن بر نمی آید.
آدمی که معمولی است و از پس هزینه های زنده ماندن بر نمی آید.
آدمی ام که دستگاه اطلاعاتی و قضایی کشورش با میلیارد ها تومان بودجه تصمیم گرفته اند به او و نود میلیون انسان دیگر ثابت کنند که آن ها موجوداتی بی ارزش و حقیر اند.
اما من نمی خواهم که آشغال باشم.
حتی اگر مضحک باشد می خواهم یک معمولی ارزشمند شمرده شوم.
یک فرد معمولی که در عین معمولی بودن اش توانمند و محترم است و می تواند زندگی کند.
چیزی که می خواهم باز پس بگیرم این نیست که دارای ویژگی های خاصی باشم تا زندگی کنم.
دلم می خواهد بدون ثروتمند بودن،باهوش بودن و دیگر اشکال نخبگی،لایق و مستحق زندگی کردن به حساب بیایم.
این تصویری است که دلم می خواهد از خودم باور کنم و او را بسازم.
من آدمی معمولی و مستحق زندگی کردن هستم.