مدرسه، پادگان نیست؛ درباره مصادره کودکی به دست قدرت

کودکی را نمی‌توان به سربازیِ آینده تقلیل داد؛ به بدنی که باید برای جنگ آماده شود، ذهنی که باید پیشاپیش پاسخ‌هایش را آموخته باشد و اراده‌ای که قرار است پیش از شکل‌گرفتن، در اختیار قدرت قرار بگیرد. بااین‌حال، جمهوری اسلامی سال‌هاست که از مدرسه، در کنار کارکرد آموزشی آن، برای بازتولید وفاداری سیاسی و ایدئولوژیک استفاده می‌کند؛ گویی کودکان نه انسان‌هایی با زندگی، خواسته‌ها و آینده‌ای مستقل، بلکه سرمایه‌ای هستند که حکومت حق دارد از همان سال‌های نخست برای روز مبادا روی آن‌ها حساب باز کند.

مسئله صرفاً این نیست که در مدرسه چه چیزی تدریس می‌شود، چه شعاری روی دیوار نوشته‌اند یا دانش‌آموز در کدام مراسم شرکت می‌کند. مسئله این است که چه کسی حق دارد آینده یک کودک را تعریف کند؛ خودش، یا دستگاهی که می‌خواهد پیش از آنکه او جهان را بشناسد، جایگاهش را در جهان تعیین کرده باشد؟

وقتی مدرسه به محل تکرار روایت رسمی قدرت، سازمان‌دهی وفاداری و عادی‌سازی حضور نهادهای نظامی تبدیل می‌شود، آموزش از وظیفه اصلی خود فاصله می‌گیرد. در اینجا دیگر تنها با تحمیل یک عقیده روبه‌رو نیستیم؛ با مداخله در فرایند شکل‌گیری انسانی روبه‌رو هستیم که هنوز فرصت کافی برای شناختن خود، سنجیدن باورها و تصمیم‌گرفتن درباره زندگی‌اش نداشته است. قدرت، به‌جای آنکه استقلال فکری کودک را به رسمیت بشناسد، می‌کوشد این استقلال را پیش از آنکه شکل بگیرد، در محدوده‌ای از پیش تعیین‌شده محصور کند.

بهره‌کشی از کودکان در پروژه‌های سیاسی و نظامی همیشه با اسلحه آغاز نمی‌شود. گاهی از جایی آغاز می‌شود که اطاعت را فضیلت معرفی می‌کنند، جنگ را به امری باشکوه و طبیعی بدل می‌سازند و تعلق به یک نظم سیاسی را جایگزین حق پرسشگری می‌کنند. گاهی کودک هنوز به سنی نرسیده که بتواند معنای مرگ، جنگ یا مسئولیت سیاسی را بفهمد، اما از او انتظار می‌رود در مناسباتی مشارکت کند که بزرگسالان برایش طراحی کرده‌اند. در چنین شرایطی، خطر کودک‌سربازی تنها در احتمال حضور کودک در میدان نبرد نیست؛ در ساخته‌شدن رابطه‌ای است که طی آن، زندگی و اراده کودک به نیازهای یک دستگاه قدرت وابسته می‌شود.

البته هر نوع آموزش سیاسی یا هر فعالیت جمعی دانش‌آموزان را نمی‌توان مصداق کودک‌سربازی دانست. آنچه اهمیت دارد، بررسی دقیق شیوه جذب، میزان اجبار، سن افراد، ماهیت آموزش‌ها و نوع نقشی است که از آنان خواسته می‌شود. اما همین ضرورتِ تمایزگذاری، مسئولیت بررسی و مقابله با هرگونه جذب یا به‌کارگیری نظامی کودکان را از میان نمی‌برد. برعکس، نشان می‌دهد که چرا این مسئله باید با شواهد روشن، مستقل از تبلیغات رسمی و با اولویت‌دادن به امنیت خود کودکان بررسی شود.

جمهوری اسلامی نمی‌تواند از یک سو از تربیت نسل آینده سخن بگوید و از سوی دیگر، حق آن نسل را برای ساختن آینده‌ای متفاوت محدود کند. هیچ حکومتی مالک فرزندان جامعه نیست. هیچ ایدئولوژی‌ای از بدو تولد طلبکار کودکان نیست و هیچ نهاد نظامی‌ای حق ندارد نیازهای خود را به‌عنوان وظیفه طبیعی نسل کم‌سن‌وسال تعریف کند. حتی اگر حکومتی مشارکت دانش‌آموزان را با زبان میهن‌دوستی، مسئولیت اجتماعی یا دفاع از ارزش‌ها توضیح دهد، باز هم باید به پرسش اصلی پاسخ دهد: آیا کودک امکان واقعیِ نپذیرفتن، مخالفت‌کردن و بیرون‌ماندن از این مناسبات را دارد؟

کودک برای حکومت به دنیا نیامده است. زندگی او پیش از آنکه موضوع برنامه‌های آموزشی، سیاست‌های جمعیتی یا محاسبات امنیتی باشد، زندگی خودش است. این گزاره ساده، حدی روشن برای قدرت تعیین می‌کند: جامعه می‌تواند از کودکان مراقبت کند، آموزششان دهد و امکان مشارکت آگاهانه‌شان را در آینده فراهم سازد؛ اما حق ندارد ناتوانی نسبی آنان در برابر قدرت بزرگسالان را به فرصتی برای سازمان‌دهی و بهره‌کشی تبدیل کند.

مدرسه باید جایی باشد که کودک بتواند از جهان موجود فاصله بگیرد، آن را زیر سؤال ببرد و جهانی متفاوت را تصور کند. اگر دانش‌آموز فقط تا جایی حق اندیشیدن داشته باشد که اندیشه‌اش با خواست حکومت تعارض پیدا نکند، آموزش به تمرین سازگاری با قدرت تبدیل شده است. اگر حضور او در فعالیت‌های سیاسی و نظامی نه حاصل انتخاب آگاهانه، بلکه نتیجه فشار، وابستگی یا هراس از مخالفت باشد، نمی‌توان از مشارکت آزادانه سخن گفت.

جبهه آنارشیستی