نویسنده: راوی
آنچه این روزها در خیابانهای ایران دیده میشود، نمایش اقتدار نیست؛ نمایش اضطراب است. تجمعات شبانهی حامیان جمهوری اسلامی نه در دل یک فضای عمومی آزاد، بلکه در میان حلقههای امنیتی، نیروهای مسلح، خودروهای نظامی و نگهبانانی شکل میگیرد که بیش از آنکه مراقب مردم باشند، مراقب فروپاشی همان نمایشاند.
حکومت به خیابان بازگشته است، اما نه با اطمینان؛ بلکه با ترس.
ترسی که از یک واقعیت اجتماعی تغذیه میکند: نارضایتی آنقدر گسترده شده که هر خلأ امنیتی میتواند امکان بازگشت اعتراض را پدید آورد. به همین دلیل، خیابان از عرصهی زندگی مدنی به وضعیتی میان میدان و پادگان رانده شده است؛ نوعی حکومت نظامیِ پراکنده که در آن حضور شهروند عادی همواره زیر سایهی حضور سلاح تعریف میشود و در وضعیت تهدید است.
نماد دیگر این وضعیت، تجمعات مدافعان حجاب اجباری است. زنانی که قرار است از «ارزش اجتماعی» دفاع کنند، خود در پناه نیروهای مسلح و سازوکار امنیتی ایستادهاند.
این تناقض تصادفی نیست.
ارزشی که برای حضور در فضای عمومی به اسلحه نیاز داشته باشد، دیگر یک هنجار اجتماعی نیست؛ پروژهای سیاسی است که بقایش به اجبار وابسته شده است. واکنش جامعه نیز همین را نشان میدهد: پسزدن و بیاعتنایی.
در جامعهشناسی، میان اشغال و فتح تفاوتی بنیادین وجود دارد. اشغال یعنی تصرف فیزیکی فضا؛ یعنی ایستادن، نگهبانی دادن و حذف موقت دیگری. اما فتح، به معنای به دست اوردن امکان استقرار یک حاکمیت در ثبات است؛ شاید لحظهای که جامعه، بدون اجبار، حضور یک حاکمیت را مشروع بدانند.
جمهوری اسلامی امروز شاید بتواند خیابانی را با سلاح اشغال کند، اما قادر به فتح آن نیست، زیرا فتح نه از لولهی تفنگ، بلکه از سرمایهی اجتماعی زاده میشود.
حکومتی که برای راه رفتن هواداران خود نیز به سپر امنیتی احتیاج دارد، در حقیقت اعتراف میکند که اکثریت جامعه و توان برقراری ثبات و امنیت برای طرفداران اش را نیز در اختیار ندارد. این همان آغاز فرسودگی ساختاری است: دستگاهی که ناچار است دائماً نیرو مصرف کند تا وضع موجود را حفظ کند، به تدریج از درون تحلیل میرود؛ روان نیروهایش فرسوده میشوند، فرهنگش توان اقناع را از دست میدهد و ساختارش زیر بار هزینهی کنترل دائمی سنگینتر میشود.
خیابان را میتوان ساعتها اشغال کرد؛ اما هیچ جامعه و سرزمینی صرفا با نگهبانی فتح نشده اند.