نوشته مشترک از : دو نویسنده
چکیده:
بحث مهاجرت در آلمان، و رشد حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD)، معمولا طوری مطرح میشود که انگار یک حزب افراطی دارد یک نظام سالم را تهدید میکند. این مقاله از زاویهی دیگری به ماجرا نگاه میکند: اینکه خود مرز و تابعیت، از همان روز اول، بر پایهی همین تقسیم (ما و آنها) ساخته شدهاند و آلترناتیو برای آلمان فقط دارد همان منطق را بلندتر و بیپردهتر بیان میکند. این مقاله نشان میدهد چطور مشکلات واقعی مسکن، دستمزد و خدمات عمومی، بهجای آنکه متوجه صاحبان سرمایه شود، به سمت مهاجران منحرف میشود؛ و چطور همان نظامی که از هجوم مهاجر حرف میزند، در عمل به نیروی کار ارزان و بیثبات همان مهاجران وابسته است. با نگاهی به تجربهی ۱۹۳۳ و درسی که از تمرکز قدرت دولتی میتوان گرفت، نتیجهگیری نهایی این است: راهحل رایدادن به گزینهای معتدلتر نیست، بلکه ساختن رابطه و همبستگیای است که آدمها خودشان، بدون اجازهی دولت، از پایین میسازند.
ما و آنها:
بزرگترین تغییرات یک جامعه معمولا از لحظهای که قانونی در پارلمان تصویب میشود شروع نمیشود. از جایی شروع میشود که آدمها دیگر یکدیگر را مثل قبل نمیبینند. همان خیابانها، همان مدرسهها، همان کافهها سر جایشان هستند؛ مردم همچنان کنار هم زندگی میکنند، سر کار میروند، بچههایشان را به مدرسه میفرستند. اما اگر نگاه آدمها به هم عوض شود، جامعه از درون فروپاشیده، پیش از آنکه شکل بیرونیاش تغییر کند.
این را نمیگویم چون فکر میکنم بحث مهاجرت در آلمان بحثی کوچک یا فرعی است. برعکس. فکر میکنم زیر این بحث، سوالی بزرگتر خوابیده که کمتر کسی جرات میکند مستقیم بپرسدش: چرا اصلا باید یک نهاد به اسم دولت حق داشته باشد بگوید چه کسی متعلق است و چه کسی نیست؟
آلترناتیو برای آلمان (که در رسانهها بیشتر با نام اختصاری AfD شناخته میشود) این روزها محور همهی این بحثهاست. اما تمرکز روی این حزب، اگر تنها چیزی باشد که میبینیم، خودش نوعی فرار از سوال اصلی است. چون آلترناتیو برای آلمان چیز تازهای اختراع نکرده. این حزب فقط یک فرض قدیمی را بلندتر داد زده: فرضی که همهی دولتها، از راست تا چپ، از قبل روی آن ساخته شدهاند؛ این فرض که انسانها را میشود بر اساس محل تولدشان به دو دسته تقسیم کرد و برای هر دسته حقوق متفاوتی قائل شد. آلترناتیو برای آلمان این منطق را رادیکالتر و بیپرواتر بیان میکند. اما خود منطق را دولت آلمان، دولت فرانسه، دولت ایران و هر دولت دیگری از روز اول در بنیادش داشته.
نقد سیاست مهاجرتی، بهخودیخود، دشمنسازی نیست. کسی میتواند نگران فشار روی مسکن یا مدرسه یا نظام درمانی باشد بدون آنکه انسانی را کمارزشتر بداند. اما فرقی هست بین گفتن (این سیاست مشکل دارد) و گفتن (این آدمها مشکل هستند). اولی حرفی است که میشود دربارهاش بحث کرد. دومی گروهی از انسانها را تبدیل میکند به یک شی واحد که باید حل و فصل شود. آلترناتیو برای آلمان در گفتار روزمرهاش، در واژههایی مثل (Remigration)، دقیقا همین کار دوم را میکند؛ نه فقط سیاست را نقد میکند، انسان را به مسئله تبدیل میکند.
اما اگر فقط روی این حزب مانور بدهیم، از یک واقعیت سادهتر غافل میمانیم: خود مرز، خود پاسپورت، خود این ایده که یک دولت اجازه دارد بگوید چه کسی حق زندگی در این تکه از زمین را دارد، از همان اول یک خشونت است. نه استثنا، نه انحراف از یک نظام سالم؛ بلکه شرط وجودی خود نظام. دولت بدون مرز معنا ندارد، و مرز بدون اینکه یک نفر بیرون آن بماند معنا ندارد. پس وقتی از خطر دشمنسازی حرف میزنیم، باید یک قدم عقبتر برویم و بپرسیم: مگر خود دولت-ملت از روز اول چیزی جز دستگاهی برای دشمنسازی بوده؟
(خارجی بودن ذاتی نیست)!
یک ایرانی در ایران خارجی نیست. همان آدم وقتی پایش را در آلمان میگذارد، طبق کاغذبازیهای اداری آلمان، میشود (تبعه خارجی). یک آلمانی در آلمان خارجی نیست، اما در ژاپن یا سوئیس همان برچسب را میخورد. هیچ چیزی در بدن هیچ انسانی نوشته نشده که او را خودی یا غریبه کند. مرزها را آدمها کشیدهاند، پاسپورتها را آدمها چاپ کردهاند، تابعیت را دستگاههای اداری تعریف کردهاند. اینها واقعیتهای حقوقیاند، اما واقعیت حقوقی با ارزش اخلاقی انسان یکی نیست. وقتی دولتی کسی را خارجی مینامد، فقط دارد یک موقعیت اداری را اعلام میکند، نه حکم میدهد که آن انسان کمتر انسان است. مشکل اینجاست که در عمل، همین برچسب اداری، رفتهرفته جای قضاوت اخلاقی را میگیرد. کاغذ، معیار آدمیت میشود.
میلیونها آلمانی هر سال از مرزهای همین کشور بیرون میروند؛ سفر میکنند، درس میخوانند، کار میکنند، عاشق میشوند، خانواده تشکیل میدهند با کسانی که تابعیت دیگری دارند. تنها در سال ۲۰۲۴ حدود ۱۱۴ میلیون سفر چندروزه از آلمان به خارج ثبت شده. یعنی زندگی همین جامعهای که حالا دارد دربارهی مرز و هویت جدل میکند، از اول تا آخر با عبور از مرز گره خورده. پس اگر امروز در آلمان خارجی به هویتی خطرناک تبدیل شود، فردا همین منطق میتواند دقیقا همان آلمانیای را هدف بگیرد که در جای دیگری از دنیا زندگی میکند. کسی که امروز مرز میکشد، تضمینی ندارد که فردا خودش آن طرف مرز نایستد.
آلمان با کمبود مسکن، پیرشدن جمعیت، فشار روی مدارس و بیمارستانها، و نابرابری اقتصادی واقعی روبهرو است. اینها را نباید انکار کرد. اما وقتی هر کدام از این مشکلات با یک کلمه جواب داده میشود (مهاجران) دارد اتفاق دیگری میافتد: دارند توجه را از جایی که واقعا قدرت و سرمایه تصمیم میگیرد، منحرف میکنند. کسی که خانه ندارد چون بازار مسکن در دست چند شرکت بزرگ املاک است، یا کسی که دستمزدش سالهاست از تورم عقب افتاده چون صاحبان سرمایه سود را بالاتر از دستمزد میگذارند، معمولا راحتتر است اگر عصبانیتش را به سمت همسایهی مهاجرش هدایت کند تا به سمت هیئتمدیرهی شرکتی که ساختمانش را میفروشد. این انحراف تصادفی نیست؛ همیشه برای کسانی که بالای هرم قدرت نشستهاند مفید بوده.
جالب اینجاست که همین سرمایه، همزمان به نیروی کار مهاجر نیاز دارد. آژانس فدرال اشتغال آلمان خودش گزارش کرده که رشد اشتغال در سالهای اخیر تا حد زیادی روی نیروی کار خارجی سوار بوده و بدون مهاجرت، کاهش جمعیت در سن کار جبران نمیشد. یعنی همان نظامی که در گفتار سیاسی از هجوم مهاجران حرف میزند، در عمل به کارگر مهاجر ارزان و بیثبات وابسته است؛ کارگری که چون وضعیت اقامتش شکننده است، جرات اعتراض به دستمزد پایین یا شرایط بد کار را ندارد. این ترکیب (مرزهای سختگیرانه برای انسانها، مرزهای باز برای نیروی کار ارزان) تصادفی نیست. دقیقا همان چیزی است که سرمایه از یک نیروی کار میخواهد: کارگری که وجودش لازم است اما حقوقش نه.
آلترناتیو برای آلمان و منطقی که همه در آن سهیماند
باید محتاط بود در نسبتدادن هر رایدهندهی آلترناتیو برای آلمان به نفرت آگاهانه از مهاجران. بخشی از این آرا از خشم واقعی نسبت به فرسودگی خدمات عمومی، فقر، و بیاعتنایی دولتهای قبلی میآید؛ خشمی که جای درستش نه صندوق رأی یک حزب راستگرا، که سازماندهی مستقیم علیه صاحبان قدرت اقتصادی است. اما این خشم، وقتی به سمت غلط هدایت میشود، به جای آنکه علیه ساختاری باشد که این وضعیت را ساخته، علیه انسانهایی میرود که خودشان هم قربانی همان ساختارند.
با این حال نباید آلترناتیو برای آلمان را چیزی بیرون از سیستم فرض کرد. این حزب استثنا نیست؛ نسخهی برهنهتر و بیپردهتر همان منطقی است که دولتهای معتدل هم بر پایهاش کار میکنند. وقتی یک دولت میانهرو کسی را چون مدارک اقامتش ناقص است اخراج میکند، دارد همان اصل را اجرا میکند که آلترناتیو برای آلمان با صدای بلندتر میگوید: اینکه کاغذ، تعیینکنندهی حق زندگی در یک مکان است. تفاوت بین این دو بیشتر در لحن و سرعت است تا در بنیاد. به همین دلیل، مبارزه با آلترناتیو برای آلمان، اگر فقط به معنای رایندادن به این حزب یا محکومکردن اعضایش باشد، مسئله را حل نمیکند. خود ایدهی مرز و تابعیت باید زیر سوال برود، نه فقط شکل افراطیترش.
هیتلر را مردم مستقیما به صدارت نرساندند. او را در ۳۰ ژانویهی ۱۹۳۳ رئیسجمهور وقت، پاول فون هیندنبورگ، به این سمت منصوب کرد؛ حزب نازی بزرگترین حزب پارلمان بود اما اکثریت مطلق نداشت. آنچه بعد از آن اتفاق افتاد، بیشتر از آنکه محصول یک انتخابات باشد، محصول ابزارهایی بود که خود دستگاه دولت در اختیار داشت: وضعیت اضطراری، قانون اعطای اختیارات، سرکوب پلیسی مخالفان. درس ۱۹۳۳ این نیست که رایدادن خطرناک است. درس این است که وقتی قدرت در یک نهاد متمرکز میشود (چه آن نهاد را یک حزب اداره کند، چه ائتلافی از احزاب معقول) ابزار نابودی تکثر همیشه همانجا، آماده، روی میز است. فرقی نمیکند چه کسی پشت آن میز بنشیند.
این نکتهای است که در بحث امروز آلمان معمولا نادیده گرفته میشود. خطر فقط این نیست که یک حزب افراطی به قدرت برسد. خطر این است که خود ساختار قدرت متمرکز (پلیس، دستگاه اداری مهاجرت، اختیار دولت برای تعریف شهروند درجهدوم) از قبل سر جایش نشسته و منتظر است هر کسی که بیاید از آن استفاده کند. جمهوری فدرال آلمان بعد از جنگ کرامت انسان را در اولین اصل قانون اساسیاش نوشت. این حرکت مهمی بود. اما یک کاغذ، هر چقدر هم عالی نوشته شده باشد، بهتنهایی از کسی محافظت نمیکند.
آنچه واقعا از آدمها محافظت میکند، رابطهای است که آدمها روزمره با هم میسازند: همسایهای که به همسایهاش پناه میدهد، کارگری که کنار کارگر مهاجر میایستد، محلهای که وقتی ماموران اخراج سراغ یکی از اهالیاش میآیند، دور او جمع میشود. اینها را هیچ قانونی از بالا نمیسازد؛ فقط آدمها از پایین میسازندش.
کسی را تصور کنید که سالهاست در یک محلهی آلمانی زندگی میکند. بچهاش در همان محله درس میخواند، هر روز سر کار میرود، مالیات میدهد. اما هر روز از رسانه و از دهان سیاستمداران میشنود که آدمهایی شبیه او مسئلهاند. این را نباید صرفا اتفاقی احساسی و شخصی دید. وقتی دولت و رسانههای نزدیک به آن، مدام یک گروه را با زبان تهدید توصیف میکنند، دارند چیزی را در ذهن جمعی میکارند که بعدا، در بزنگاههای سیاسی، محصولش را میدهد: مجوز اجتماعی برای خشونت، چه رسمی و چه غیررسمی.
این را از تجربهی خودمان هم میشناسیم. در ایران، شکاف بین بخش بزرگی از جامعه و جمهوری اسلامی سالهاست که از سطح اختلاف نظر گذشته و به بیاعتمادی و دشمنی رسیده. دلیلش هم همین بوده: حکومتی که هر نوع مخالفت را نه یک نظر متفاوت، که یک تهدید وجودی دید. تاریخ و ساختار آلمان با ایران یکی نیست، اما درس مشترکی دارد: وقتی قدرت سیاسی یک گروه از انسانها را برچسب مسئله میزند، آن گروه، حتی اگر هیچکاری نکرده باشد، در معرض خشونت قرار میگیرد؛ گاهی از طرف دولت، گاهی از طرف افرادی که خودشان را مجری همان گفتمان میدانند.
اگر هدف، دفاع از جامعهی خودمان در برابر دیگران باشد، باید از خودمان بپرسیم دقیقا چه چیزی را داریم حفظ میکنیم. اگر همسایه از همسایه بترسد، جامعه امنتر نشده. اگر یک گروه مجبور شود مدام ثابت کند که متعلق است، جامعه آزادتر نشده. و اگر کارگرها بهجای اتحاد با هم، بر سر تابعیت و ملیت در برابر هم صفآرایی کنند، تنها کسانی که برندهاند صاحبان سرمایهاند؛ همانهایی که از تفرقهی نیروی کار همیشه سود بردهاند.
راهحل، رایدادن به یک حزب معتدلتر بهجای آلترناتیو برای آلمان نیست؛ چون آن حزب معتدلتر هم، در نهایت، روی همان بنیاد مرز و تابعیت ساخته شده و فقط لحنش ملایمتر است. راهحل واقعی جایی شروع میشود که آدمها یاد بگیرند رابطهشان با هم را دیگر به دولت واگذار نکنند: کارگری که کنار کارگر مهاجر بایستد نه چون قانونی این را واجب کرده، بلکه چون فهمیده منافعشان یکی است. همسایهای که در برابر اخراج همسایهاش سکوت نکند. جمعی که وقتی کسی را برای اخراج میبرند، فقط تماشا نکند.
(مرز روی نقشه، حقیقت جهان نیست)
رودخانه نمیداند مرز یک کشور کجا تمام میشود. پرنده برای عبور از مرز پاسپورت ندارد. مرزها را انسانها کشیدهاند تا کنترل کنند چه کسی کجا میتواند زندگی کند، کار کند، مالیات بدهد. این خطها هیچ ریشهای در طبیعت ندارند؛ فقط ابزار ادارهی جمعیتاند. پذیرفتن اینکه مرز یک واقعیت اداری است، نه یک حقیقت اخلاقی، اولین قدم برای این است که بپرسیم آیا اصلا به شکل فعلیاش لازم است.
سوال آخر این نیست که کدام حزب در آلمان قدرت را در دست بگیرد. سوال این است که آدمها (در آلمان، در ایران، در هر جای دیگر) میخواهند رابطهشان با هم را چطور بسازند: از بالا، با اجازهی دولت و بر اساس کاغذی که میگوید چه کسی خودی است؛ یا از پایین، با اعتماد و همبستگیای که خودشان، بدون اجازهی هیچ نهادی، روزمره میسازند. تا وقتی جواب این سوال به دولت سپرده شود، هر بار یک حزب تازه پیدا میشود که مرز (ما و آنها) را کمی جلوتر میکشد؛ و هر بار، کسی که دیروز (ما) بود، فردا ممکن است در طرف (آنها) بایستد…
