پشت سیاست مهاجرت، دستگاهی که هیچ‌وقت عوض نمی‌شود {از (ما و آنها) تا آینده اروپا/ بخش سوم}

نوشته‌ی مشترک از: دو نويسنده

در دو بخش قبل، از منطق مرز و از نقشی که (دیگری خوب) برای هر جریان ناسیونالیستی بازی می‌کند حرف زدیم. اما اگر همین‌جا بمانیم، هنوز داریم فقط روی سطح ماجرا حرکت می‌کنیم. سوال اصلی‌تر این است: چرا اصلا این بحث، هر بار، سرش به همین‌جا می‌رسد که کدام حزب قدرت را در دست بگیرد؟ چرا فرض همه (چه مدافع مهاجران، چه مخالفشان) این است که راه‌حل باید از صندوق رای بیرون بیاید؟
این فرض، خودش بخشی از مشکل است.
همان پلیسی که در گیسن جلوی ده‌ها هزار معترض ایستاد تا کنگره‌ی نسل آلمان (هرچند با دو ساعت تاخیر) بتواند برگزار شود، و در این میان با معترضان درگیر هم شد، فردا، اگر دولت عوض شود، حکم اخراج مهاجران را هم همین‌طور اجرا خواهد کرد. پلیس، در ذات خودش نه طرف مهاجر است و نه طرف مخالفانش. پلیس ابزار دولت است، هر دولتی، برای اجرای هر تصمیمی که آن دولت بگیرد. امروز نظم را به نفع برگزاری یک کنگره‌ی حزبی برقرار می‌کند، فردا در اردوگاه اخراج، مهاجران را سوار اتوبوس می‌کند. این تناقض نیست؛ همین کارکرد اصلی پلیس است: اجرای حکم، فارغ از این‌که حکم چه باشد و علیه چه کسی.
به همین دلیل، وقتی کسی می‌گوید (اگر حزب درستی سر کار بیاید، این‌همه ترس بی‌مورد است)، دارد نکته‌ی مهمی را نادیده می‌گیرد. زیرساخت اخراج (آرشیو اطلاعات مهاجران، مرزبانی، اردوگاه‌های نگهداری، قوانین اقامت موقت) زیر هر دولتی، چپ یا راست، سر جایش می‌ماند. یک دولت میانه‌رو ممکن است از آن کمتر و با احتیاط بیشتر استفاده کند؛ یک دولت راست افراطی ممکن است از همان ابزار، بی‌محابا استفاده کند. اما ابزار را دولت میانه‌رو ساخته، نه دولت افراطی. آلترناتیو برای آلمان این دستگاه را اختراع نکرده؛ فقط دارد قول می‌دهد از دستگاهی که از قبل آماده بوده، تندتر استفاده کند.
سرمایه به مرز نیازی ندارد؛ به تقسیم نیاز دارد…
باید یک باور رایج را هم کنار گذاشت: این‌که نژادپرستی و ناسیونالیسم محصول طبیعی اقتصاد بازار آزادند و سرمایه همیشه از آن‌ها سود می‌برد. واقعیت پیچیده‌تر است. سرمایه، در نگاه اول، از نیروی کار آزاد و بدون مرز خوشش می‌آید؛ چون هر چه جابه‌جایی کارگر ساده‌تر باشد، دستمزد پایین‌تر می‌ماند. به همین دلیل هم هست که همان صنایعی که در بحث سیاسی از هجوم مهاجر حرف می‌زنند، در عمل به کارگر مهاجر وابسته‌اند. اما سرمایه از یک چیز دیگر هم سود می‌برد: از این‌که کارگرها به جای اتحاد با هم، سر تعلق ملی و قومی با هم رقابت کنند. کارگری که فکر می‌کند دشمنش همکار مهاجرش است، اتحادیه تشکیل نمی‌دهد؛ کارگری که فکر می‌کند مشکلش صاحب کارخانه است، تشکیل می‌دهد.
پس نتیجه این می‌شود: نظام سرمایه‌داری نه ذاتا طرفدار مرزهای بسته است، نه طرفدار مرزهای باز؛ هر کدام را که برایش سودآورتر باشد انتخاب می‌کند. گاهی به نیروی کار ارزان مهاجر نیاز دارد و از سیاست‌های تسهیل ورود حمایت می‌کند؛ گاهی، وقتی جامعه بحرانی و عصبانی است، از ناسیونالیسم به‌عنوان سوپاپ اطمینان استفاده می‌کند تا خشم مردم از نابرابری اقتصادی، به‌جای آنکه متوجه بالا برود، متوجه کنار برود. آلترناتیو برای آلمان، در برنامه‌ی اقتصادی‌اش، هیچ برنامه‌ی جدی‌ای برای بازتوزیع ثروت یا محدودکردن قدرت شرکت‌های بزرگ ندارد. حزبی که ادعا می‌کند دارد از مردم عادی دفاع می‌کند، در سیاست اقتصادی‌اش دقیقا همان چیزی را می‌خواهد که احزاب معمولی می‌خواهند: بازار آزادتر، مالیات کمتر بر سرمایه. تنها تفاوتش این است که خشم ناشی از این وضعیت را، به‌جای بالا، به کنار هدایت می‌کند.
به همین دلیل، مبارزه با راست افراطی بدون مبارزه با خود نظامی که نابرابری و بی‌ثباتی تولید می‌کند، مثل خشک‌کردن یک برکه با پارچ آب است در حالی که شیر آب باز مانده. تا وقتی مردم بترسند خانه‌شان را از دست بدهند، تا وقتی دستمزدشان کفاف زندگی ندهد، تا وقتی احساس کنند آینده‌ای برای بچه‌هایشان نمانده، همیشه یک نفر پیدا می‌شود که به آن‌ها بگوید مشکل، همسایه‌ی مهاجرشان است، نه سیستمی که هر دویشان را دارد می‌فشارد.
دموکراسی انتخاباتی به‌تنهایی از هیچ‌کس دفاع نمی‌کند
باید صریح گفت: رای‌دادن، به‌تنهایی، یک جامعه را نجات نمی‌دهد. هر چهار سال یک‌بار رفتن پای صندوق و بعد چهار سال منتظرماندن که ببینیم چه می‌شود، دقیقا همان انفعالی است که به جریان‌های اقتدارگرا اجازه می‌دهد آرام‌آرام جا باز کنند. چیزی که واقعا جلوی تثبیت قدرت یک جریان اقتدارگرا را می‌گیرد، جامعه‌ای است که در فاصله‌ی میان انتخابات‌ها هم بیدار و سازمان‌یافته بماند: اتحادیه‌هایی که واقعا برای حقوق کارگر مهاجر و بومی با هم می‌جنگند، نه جداگانه؛ شبکه‌های محلی‌ای که وقتی ماموران اخراج سراغ یک همسایه می‌آیند، خبر دست‌به‌دست می‌شود و آدم‌ها جمع می‌شوند؛ وکلایی که داوطلبانه کنار
پناهجویان می‌ایستند؛ خانه‌هایی که به کسی که سندش مشکل دارد پناه می‌دهند.
این چیزها را هیچ حزبی، چه در قدرت باشد چه نباشد، برای مردم نمی‌سازد. مردم خودشان باید بسازندش. و دقیقا همین‌جاست که تفاوت بین یک جامعه‌ی مقاوم و یک جامعه‌ی شکننده معلوم می‌شود: نه در این‌که کدام حزب برنده‌ی انتخابات بعدی می‌شود، بلکه در این‌که آیا رابطه‌ی انسان‌ها با هم، مستقل از تصمیم دولت، به اندازه‌ی کافی قوی هست که در برابر یک سیاست ظالمانه مقاومت کند یا نه. همان بیست‌وپنج تا پنجاه هزار نفری که در گیسن جلوی جاده را بستند، نمونه‌ی کوچکی از همین ظرفیت‌اند. سوال این است که آیا این ظرفیت فقط وقتی فعال می‌شود که خبری در رسانه‌ها بترکد، یا می‌تواند به یک ساختار دائمی و روزمره تبدیل شود.
[ما] را باید از نو تعریف کرد، نه از پاسپورت…
اگر بخواهم همه‌ی این سه بخش را در یک خط جمع کنم، این است: مسئله هیچ‌وقت این نبوده که کدام حزب راست‌تر یا چپ‌تر است. مسئله این است که تا وقتی تعریف [ما] را به دست دولت بسپاریم (دولتی که ذاتا برای کارکردنش به مرز و به دسته‌بندی نیاز دارد) همیشه یک گروهی هست که بیرون از این [ما] می‌ماند، و این گروه، بسته به فصل سیاسی، عوض می‌شود. امروز نوبت مهاجر است، فردا ممکن است نوبت یک اقلیت دیگر، یک اعتراض کارگری، یک جنبش دیگر باشد.
[ما]یی که ارزش دفاع‌کردن دارد، آن [ما]یی نیست که یک اداره‌ی دولتی تعریفش کرده. [ما]یی است که آدم‌ها، از پایین و بدون اجازه‌ی هیچ نهادی، با کمک‌کردن به هم، با ایستادن کنار هم وقتی یکی‌شان زیر فشار است، خودشان می‌سازندش. این نوع [ما] به پاسپورت نیاز ندارد. تنها چیزی که نیاز دارد این است که آدم‌ها یاد بگیرند امنیت‌شان را از دولت طلب نکنند، بلکه از هم بسازندش. این تنها چیزی است که هیچ حزبی، هر چقدر هم قدرت بگیرد، نمی‌تواند از مردم پس بگیرد…