برچسب: گرسنگی

  • فقر،،گرسنگی، بی خانمانی و ماجراهایم

    فقر،،گرسنگی، بی خانمانی و ماجراهایم

    نویسنده: راوی
    آیا مردمان ایران تعارف می کنند که بلند تر نمی گویند که از فرط فقر و فلاکت در حال مرگ هستیم؟

    من یک فقیر شاغل هستم.در حال حاضر بی خانمان نیستم اما تنها یک قدم با بی خانمانی فاصله دارم.
    در شغلی کار میکنم که در دسته خدمات است و تا ۱۰ سال پیش می توانستم با حقوق اش خانه خوبی اجاره کنم،ماشین بخرم و به سفر بروم.
    من برای مهارت آموخته شدن در این شغل سال ها تلاش کرده ام.
    اما این چیزی است که در پس کارکردن در این شغل و در بازار و جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی برای من باقی مانده است:
    در ایران، وضعیت گرسنگی و بردگی جریان دارد.ما بدون هیج لکنتی در گرسنه بودن زندگی میکنیم.من در حدود هجده میلیون تومان حقوق میگیرم و به تازگی حقوقم با افزایش به بیست و دو میلیون تومان رسیده است.۶ تا ۸ میلیون حقوقم را بابت جای خوابی می پردازم که با ۶ تا ۸ نفر دیگر شریک هستم.یک خوابگاه زنانه در تهران.
    دستشویی و حمام همواره بسیار کثیف هستند و در معرض بیماری های مختلفی قرار داریم.وضعیتی که اگر به آن اعتراض کنیم به ما می گویند که بهتر است پول بیشتری بدهیم تا مجبوریم نباشیم یک حمام و دستشویی را با تنها هر دو هفته یک باز نظافت کردن، با سی و دو نفر دیگر شریک بشویم.
    زندگی روزمره من غالبا شبیه مجازات شدن به نظر می رسد.گاهی فکر میکنم واقعا به زندان افتادن می تواند در مقایسه با این زندگی نجات دهنده باشد! و کاش اقایان جمهوری اسلامی واقعا ما را هم بکشند یا دستگیر کنند.چون دیگر امیدی به زندگی کردن به این صورت ندارم.
    باقی حقوقم صرف غذا و کرایه ماشین میشود‌‌.و مترو رایگان هنوز برایم یک کمک موقتی بزرگ است.شاید تنها چیزی است که باعث میشود هنوز بتوانم به سرکار بروم.

    من چه می خورم؟

    از عدد بیست و‌ دو میلیون اگر هشت میلیون کم کنیم،به عدد چهارده میلیون تومان می رسیم‌.
    من تقریبا نصف این عدد را برای شوینده و کرایه ماشین و نوار بهداشتی و اگر شانس بیاورم یک تکه لباس دست دوم یا یک کرم دست و صورت و خرید اینترنت می پردازم.
    و باید خوراک روزانه ام را با هفت میلیون تامین کنم.
    تنها چیزهایی که برای تقریبا سیر شدن می خورم بر این شرح اند:
    چیپس برای شام
    بیسکوییت و چای یا قهوه برای صبحانه و نهار
    نودل برای شام
    یک تکه میوه و آب برای صبحانه و ناهار
    یک سمبوسه سیب زمینی برای شام(همواره آرزو میکنم که بتوانم دو تا بخورم تا کمی بیشتر سیر بشوم،اما سیر بودن و تصور نکردن غذاهای بیشتر با من و وضعیت اقتصادیم فاصله زیادی دارد)
    برای صبحانه و ناهار به یک بستنی اکتفا میکنم.
    با این تغذیه من همیشه گرسنه ام و به دنبال خوراکی های به صرفه میگردم و پشت در رستوران ها را تخیل میکنم،تا روزی بالاخره بتوانم در آنجا غذای خوبی بخورم.
    من به خودم قول رفتن به یک رستوران معروف را داده ام و اگر روزی ثروتمند تر بشوم حتما آنجا سوخاری می خورم.
    این آرزوی من است.
    آرزویی که از پیش پا افتاده بودن اش این روزها رنج میکشم و تحقیر می شوم.
    راستی من یک نفرم؟
    در خوابگاهی که زندگی میکنم،در مترو،در میان همکار هایم،بین دوست هایم،قصه من تکرار می شود.
    ما سخت تلاش میکنیم که صرفا زنده بمانیم. فساد سیاسی و اقتصادی گسترده و اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی در کنار تحریم ها، وضعیت دشواری را برای مردم رقم زده است.
    و یک کشتار انبوه بی صدا در جریان است.
    چیزی که ایرانی ها به خاطر آبرو و فرهنگ تعارف کردن کم تر به آدم هایی که در وضعیت خودشان هستند،بروز اش می دهند.
    یک شرمندگی و سکوت و مخفی کاری فراگیر را تجربه میکنیم.
    *
    ما فقط از گرسنگی رنج نمی بریم،درد ما تحقیر شدن هم هست:
    به این نمونه توجه کنید.
    چند روز پیش تولد دوستم بود.آدمی که در سنین جوانی و بزرگسالی به سر می برد و مثل من صاحب شغلی است و در خانه والدین اش زندگی میکند.او تمام حقوق اش را بابت کرایه خانه می پردازد و در عوض خانواده اش به او غذا می دهند.
    روز تولدش با حالتی نیمه امیدوار گفت که چه خوب می شود اگر در محل کارش برایش جشن تولدی بگیرند چون قبلا برای رییس شان تولدی در کار بوده است.
    به او گفتم که نمی خواهم ناراحت اش کنم اما بعید به نظر می رسد که چنین کاری کنند.و بهتر است فکر دیگری کنیم.
    دوستم ناگهان و به شدت شروع به گریه کردن کرد.
    بهت زده به او نگاه میکردم که ایا واقعا برای نداشتن کیک تولد و نداشتن چنین مراسمی گریه میکند؟
    به من گفت: که خودش میداند که چنین چیزی خیلی بعید است.
    منتها یک هفته است که به خودش امید می دهد که برای تولدش اتفاق بهتری می افتد.
    گفت که خودش پول گرفتن یک کیک یا هدیه برای خودش را نداشته است و از این که مجبور شده برای دل خوشی اش به چنین سناریو بچگانه ای پناه ببرد غمگین است و احساس تحقیرشدگی میکند.
    حق با او بود.
    حالا من هم در کنارش تحقیر شده و غمگین بودم.
    من نمی توانستم برای دوستم هدیه ای بخرم یا به او امید بدهم.
    این تنها جایی نیست ‌که چنین احساسی داشته ام.
    در بی پولی ادمی که دوست اش دارم از خود او بیچاره ترم.
    در عدم توانایی مان در تهیه دارو شرمنده ام.
    و نمیدانم با این حجم از اضافی بودنم روی کره زمین باید چه کار کنم؟
    خودم را صاحب خانه ای می بینم که خانه و نان اش را دزدیده اند و با اسلحه بر او و خانواده اش حکومت میکنند.و دزدان دیگری که چشم به دزدیدن بیشتر از خانه اش دارند،حتی شرایط را بر آن ها سخت تر کرده اند.
    این ها را با اشک می نویسم.اما برای یک تکه نان گریه نمیکنم.
    من برای کرامت لگد مال شده ام غمگینم.برای خانه ام غمگینم.برای مردی غمگینم که در مترو برای یک قرص سرماخوردگی گدایی میکرد و به سختی نفس میکشید.
    من برای آن که نمی توانم با آبرو و محترم باشم(آن گونه که همیشه در فرهنگ ما از ما خواسته شده است) و نمی توانم آدم ها را بیشتر انسان و کم تر منابع حیاتی ببینم غمگینم.
    من برای آرزوهای کوتاه شده مان و رویاهایی که لگد مال شده اند غصه می خورم.برای کوچک تر ها و آینده محتوم شان نگرانم.
    و اگر دردی را دوا کند می گویم:
    مرگ بر غارتگران و دزدان مال مردم
    مرگ بر جنایتکاران جمهوری اسلامی و حامیان شان
    مرگ بر آن دولتمردان غربی و شرقی که گرسنگی دادن مردم ایران را وسیله کسب منفعت سیاسی قرار داده اند.
    مرگ بر آن هایی که درد و رنج انسان ها را گزینشی و به صرف منفعت سیاسی می بینند.
    و چون تنها شعار مرگ بر این و آن فرستادن مشکلی را به تنهایی حل نمیکند،
    پس می گویم:
    مشکل جامعه ایران را اعانه دادن حل نمیکند چراکه این جغرافیا دارای منابع و ظرفیت های فراوانی است و به شرط آزادی و آبادی برای ساکنان اش کافی خواهد بود.شعار دادن به تنهایی نیز کارساز نیست‌.
    ما احتیاج داریم که رنج مان و جنایت خاموشی که در ایران رخ می دهد دیده شود و جدی گرفته شود.
    احتیاج داریم که خودمان(مردم جغرافیای ایران) آنچه می گذرد را اشکار کنیم و جهان در کنار مبارزاتی که در این جغرافیا رخ می دهد بایستد.
    لازم است سازمان های جهانی ناظر با همان جدیتی که در یک دو گانه مضحک اخلاقی رنج برخی از مردمان را بازتاب می دهند،به مساله ایران نیز چشم داشته باشند.
    اولین قدم برای ایستادگی در مقابل یک فاجعه،آشکار کردن آن و نادیده نگرفتن آن است‌.
    پی نوشت: نظر سنجی اخیر جبهه آنارشیستی نشان می دهد که در حدود نیمی از مخاطبان ما که در سنین نوجوانی و جوانی هستند،ماهانه دستمزدی کم تر از هجده میلیون تومان دارند و عمده درآمد آن ها تنها برای هزینه خوراک و مسکن هزینه می شود.