برچسب: دولت_مرز

  • افغاستان: دو دولت؛ یک مرز

    افغاستان: دو دولت؛ یک مرز

    نویسنده: زانیار
    ایران و طالبان در ظاهر دو دشمن‌اند. یکی حکومتی شیعی با ادعای انقلاب است و دیگری گروهی سنی که با خشونت قدرت را گرفته. سال‌ها در رسانه‌ها و در ذهن مردم هم همین‌طور معرفی شده‌اند. اما اگر به جای شعار به رفتار نگاه کنیم، تصویر دیگری درمی‌آید: دو دولت که هر کدام به دیگری نیاز دارد و بهایش را از آدم‌های بی‌دفاع می‌گیرد. در این نوشته می‌خواهم این رابطه را از سه طرف نگاه کنم: زمین و دریا، پناهنده‌ای که در ایران گیر افتاده، و جوانی که او را به جبهه می‌برند.
    اول از زمین. در همین ماه‌های اخیر یک نماینده‌ی مجلس ایران، محسن زنگنه، در سفر به کابل گفت که توافق مقدماتی شده تا حدود ده هکتار از ساحل بندر چابهار و بیش از صد هکتار در منطقه‌ی آزاد آن به افغانستان اختصاص پیدا کند.
    هدفش را هم روشن گفت: افغانستان کشوری بی‌دریاست و می‌خواهد کالایش را از این راه به آب‌های آزاد برساند. بعد از موجی از انتقاد، خودش و وزارت خارجه و استاندار محلی گفتند هیچ خاکی واگذار نشده و حرف‌ها (سوءتفاهم) بوده. پس دقیق‌تر باید گفت که بحث تخصیص زمین برای سرمایه‌گذاری و ترانزیت است و نه بخشیدن مالکیت آن. ولی همین دقت هم چیز مهمی را پنهان نمی‌کند. حکومتی که خودش را پرچم‌دار مقاومت می‌نامد، با حکومتی که زنان را از مدرسه و دانشگاه و کار بیرون کرده، سر یک سواحل مذاکره می‌کند و برای هیچ‌کدام از این‌ها لازم نمی‌بیند از مردم بپرسد.
    این‌جا باید چیزی را از زاویه‌ی آنارشیستی گفت که معمولا در تحلیل‌های سیاسی نمی‌آید. دولت‌ها با هم در ایدئولوژی نمی‌جنگند، بلکه بر سر راه و بندر و گذرگاه می‌جنگند.
    ایدئولوژی لباس است و منافع بدن. وقتی طالبان به دریا نیاز دارد و ایران به پول و بازار و متحد، مذهب و شعار کنار می‌رود و معامله می‌ماند. پاکستان مرزش را بسته، هند وارد بازی شده و چابهار برای همه‌ی دولت‌ها چیزی بیشتر از یک بندر است. اگر قرار بود این دو حکومت واقعا دشمن هم باشند، این معامله ممکن نبود. چیزی که ممکن است، دشمنی کلامی برای مصرف داخلی و همکاری عملی برای بقا است.
    حالا ببینیم این معامله روی سر چه کسی تمام می‌شود. در همان سال‌هایی که ایران برای رابطه‌ی تجاری با طالبان در جست‌وجوی زمین است، میلیون‌ها افغانستانی در خود ایران بی‌کاغذ زندگی می‌کنند.
    کارگر ساختمان، کارگر کوره‌پزخانه، زنی که در خانه‌های مردم کار می‌کند و پسری که شب‌ها در ایستگاه‌های مترو چای می‌فروشد. این آدم‌ها دو دولت را هم‌زمان بالای سرشان دارند. ایران آن‌ها را می‌خواهد چون ارزان‌اند، و می‌راندشان چون بی‌حق‌اند. طالبان آن‌ها را (اتباع خودش) می‌نامد، ولی وقتی برمی‌گردند، چیزی جز کار اجباری و ترس و فقر برایشان ندارد. حکومت ایران و حکومت طالبان، در عمل، دو سر یک گیره‌اند و آدم میان‌شان له می‌شود.
    از این‌جا به قاچاق می‌رسیم. وقتی دو دولت مرزهای خود را برای مردم بسته نگه می‌دارند، عبور کردن یک کالا می‌شود که بازار دارد. از آنچه می‌شنوم، قاچاق به ترکیه حالا نفری هفت هشت هزار دلار تمام می‌شود(نظر به گفته‌های برخی از مهاجرین)، پولی که کارگر افغانستانی در عمرش یک‌جا ندیده.
    چنین قیمتی را بازار تعیین نکرده، بسته‌بودن در تعیین کرده است. اگر مرز باز بود، نه قاچاقچی در کار بود و نه این پول. پس قاچاقچی دشمن دولت نیست؛ محصول جانبی آن است و از سختگیری دولت سود می‌برد. پناهنده‌ای که پول ندارد و راه ترکیه بسته است، دو راه دارد: بازگشت یا ماندن به شرط‌های حکومت. و شرط حکومت معمولا یک چیز است.
    آن شرط فاطمیون است. این گروه را سپاه پاسداران در حدود ۱۳۹۳ تشکیل داد و افغانستانی‌ های شیعه‌ی مقیم ایران را به جنگ سوریه فرستاد. گزارش‌های سازمان‌های حقوق بشری و روزنامه‌نگاران نشان داده‌اند که بخشی از این آدم‌ها با تهدید به بازداشت و اخراج راهی شدند و بخشی با وعده‌ی اقامت و پول.
    هیومن‌رایتس‌واچ سال ۱۳۹۶ عکس سنگ‌قبر هشت نوجوان افغانستانی را منتشر کرد که میان چهارده تا هفده سال داشتند و در سوریه کشته شده بودند. ایران همیشه گفته که این‌ها (داوطلب‌اند). اما داوطلب کسی است که حق نه گفتن دارد. کسی که اگر نرود اخراج می‌شود و اگر برود اقامت می‌گیرد، داوطلب نیست؛ فروخته می‌شود و به او می‌گویند خودش خواسته.
    حالا این ماجرا از سوریه به جنوب شرق خود ایران آمده است. بر اساس گزارش یک نهاد حقوقی در شهریور، چهار عضو فاطمیون در زاهدان کشته شده‌اند، شهری که بلوچ‌های ایران سال‌هاست زیر فشار و گاه زیر گلوله‌ی همین حکومت زندگی می‌کنند. این‌جا چیزی تلخ‌تر از خود مرگ هست.
    یک جوان افغانستانی که در ایران بی‌کاغذ مانده، به نام دفاع از امنیت یک حکومت، به سرزمینی فرستاده می‌شود که مردمش علیه همان حکومت به خشم رسیده‌اند. این‌طور دو گروه از فرودستان رو در روی هم قرار می‌گیرند: بلوچ، که سال‌ها بی‌حق مانده، و افغانستانی، که با وعده‌ی کاغذ به جبهه آمده. هیچ‌کدام دشمن دیگری نیستند و هر دو را همان حکومت به جان هم می‌اندازد. این قدیمی‌ترین ترفند هر قدرتی است: ضعیف را به جان ضعیف انداختن تا قوی دست‌نخورده بماند.
    وقتی می‌گویم جوان و نوجوان، منظورم فقط عدد نیست. کسی که بیست سال هم نداشته باشد، هنوز نمی‌داند چه چیزی را دارد از دست می‌دهد. او را در سنی به جنگ می‌برند که هنوز توان قضاوت درباره‌ی آن را ندارد، و بعد جنازه‌اش را با پرچمی که او انتخاب نکرده دفن می‌کنند.
    خانواده‌اش اغلب نه غرامتی می‌گیرد، نه اعتباری و نه حتی روشن‌شدن چگونگی مرگ. گروه فاطمیون در رسانه‌های ایران از کسانی تجلیل می‌شود که کشته می‌شوند، ولی از کسانی که زنده می‌مانند و بی‌کاغذ برمی‌گردند حرفی نیست.
    اگر این‌ها را کنار هم بگذاریم، یک منطق می‌بینیم. دولت ایران از مهاجر کار ارزان می‌گیرد، بعد او را مقصر بحران می‌کند، بعد او را از همه‌ی راه‌های فرار می‌بندد و بعد می‌فرستدش جایی که برای دولت لازم است. دولت طالبان از همین مهاجر به‌عنوان (اتباع خارج‌نشین) حرف می‌زند، ولی هرگز نمی‌پرسد چرا آن‌ها اول از کشورشان فرار کردند. و دو دولت با هم زمین و بندر معامله می‌کنند، بی‌آن‌که یک‌بار کسی از آن آدم‌ها بپرسد چه می‌خواهند.
    من این را توطئه نمی‌دانم. یک ساختار است و ساختار نیاز به طراح پنهان ندارد، هر کس از آن سود می‌برد خودش به‌اندازه‌ی کافی انگیزه دارد.
    جواب را از دولت نمی‌شود خواست. نه از ایران که اقامت را همان‌طور که می‌دهد پس می‌گیرد، و نه از طالبان که مردم را اول آواره کرد و بعد صدایشان زد. حتی اگر روزی دولتی سخاوتمند ظاهر شود، حقی که به امضای یک اداره داده شده، به امضای همان اداره پس گرفته می‌شود. تنها چیزی که پایدار می‌ماند، چیزی است که مردم میان خودشان می‌سازند: همسایه‌ای که لو نمی‌دهد، کارگاهی که پول کارگر را نمی‌خورد، شبکه‌ای که خبر و جا و پول را رد و بدل می‌کند، و جوانی که از او می‌خواهند برود بجنگد و دوستی که می‌گوید نرو.

    این‌ها قدرت یک ارتش را ندارند. اما یک چیز دارند که هیچ دولتی ندارد: نمی‌توانند هیچ آدمی را به اسم امنیت بفروشند.
    #آزادی_بدون_تضمین
    #دیگری_سازی
    #مهاجرین_افغانستانی
    #جریمه_ده_هزار_یورو