پژوهشگر: هاسّه-نیما گُلکار
دو پُرسش مُهم و بُنیادی دربارهی آنارشیسم وجود دارد که پاسخ به آنها میتواند به روشنتر شدن مفهوم و تاریخ آن کومک نماید:
آیا آنارشیسم عُمدتن یک جنبش است یا یک سنت فکری؟ و اگر هر دو است، کدامیک بر دیگری تقدّم دارد؟
و پرسش دوّم:
آیا میتوان تاریخ آنارشیسم را از هزاران سال پیش آغاز کرد و هر اندیشهی ضداقتدارِ گذشته را بخشی از تبار آنارشیسم دانست؟
بهنظر میرسد پاسخ سنجیده به این دو پرسش، نیازمند تفکیک چند مفهوم از یکدیگر باشد.
آنارشیسم: جنبش یا سنت فکری؟
پاسخ کوتاه این است:
آنارشیسم هم جنبش است و هم سنت فکری؛ اما دقیقتر آن است که آن را یک «سنت فکری ـ عملی» بدانیم.
آنارشیسم صِرفن مجموعهای از نظریّههای فلسفی نیست که در کتابها شکل گرفته باشند؛ همانطور که صرفن مجموعهای از جنبشهای اجتماعی و سیاسی نیز نیست.
آنارشیسم مُدرن در قرن نوزدهم، در پیوند با مبارزات اجتماعی، جنبش کارگری، نَقد دولت، نقد سرمایهداری و تجربههای گوناگون سازمانیابی ضداقتدارگرایانه شکل گرفت. همزمان، متفکّرانی مانند پرودون، باکونین و کروپوتکین تلاش کردند مبانیِ نظری این مخالفت با دولت، سُلطه و سلسلهمراتب را صورتبندی کُنند.
بنابراین نظریّه و عَمل از ابتدا از یکدیگر جُدا نبودهاند.
اگر آنارشیسم را فقط «جنبش» بدانیم، بخش بزرگی از واقعیّت آن را از دست میدهیم؛ زیرا آنارشیسم در طول زمان مجموعهای از بحثهای جدّی دربارهی آزادی، اقتدار، دولت، مالکیّت، سلسلهمراتب، خودسازماندهی، همیاری و رابطهی فرد و جمع ایجاد کرده است.
اما اگر آن را صِرفن یک «نظریه» بدانیم نیز دُچار خطا میشویم؛ زیرا آنارشیسم بدون جنبشها، مبارزات و تجربههای عملیِ تاریخیاش قابل فهم نیست.
از این رو، شاید بهترین تعبیر این باشد:
آنارشیسم نَه صرفن یک نظریه است و نه صرفن یک جنبش؛ بلکه سنتی فکری ـ عملی است که در آن نظریه و عمل پیوسته یکدیگر را تحت تأثیر قرار دادهاند.
آیا یکی بر دیگری تقدم دارد؟
اگر منظور «تقدم تاریخی» باشد، باید گفت آنارشیسمِ مُدرن در بستر جنبشها و مبارزات اجتماعی قرن نوزدهم شکل گرفت و سپس صورتبندیهای نظریِ آن گسترش یافت.
اما از نظر منطقی، رابطه به این سادگی نیست.
هر جنبش ضداقتدارگرائی نیازمند نوعی تصوّر از آزادی، سُلطه، عدالت یا رابطهی انسان با قدرت است؛ و از سوی دیگر، نظریههای آنارشیستی نیز از تجربههای واقعی جنبشها تأثیر پذیرفتهاند.
بنابراین شاید بهتر باشد به جای جُستوجوی یک «اوّل» و «بعد»، از رابطهای متقابل و تاریخی میان اندیشه و عمل سخن بگوئیم.
آیا هر اندیشهی ضداقتدار، آنارشیستی است؟
اینجا مسئلهی دوم اهمیّت بیشتری پیدا میکُند.
گاهی در معرفی تاریخِ آنارشیسم، به کَلبیّون، اِپیکوریان، برخی فیلسوفانِ شرقی، برخی مُتفکران دینی، شَکّاکان و دیگر جریانهای بسیار قدیمی اشاره میشود و گفته میشود که اینها «ریشههای آنارشیسم» بودهاند.
اما باید با احتیاط سخن گفت.
صِرفِ مخالفت با اِقتدار، یک اندیشه را آنارشیستی نمیکُند.
اگر چنین معیاری را بپذیریم، تقریبن میتوان بخش بزرگی از تاریخ اندیشه را تاریخِ آنارشیسم نامید.
مُتفکری ممکن است با دولت مخالفت کرده باشد، دیگری با سُنتهای اجتماعی، دیگری با اقتدارِ دینی، دیگری با سِلسلهمراتبِ اخلاقی و دیگری با مالکیّتِ خصوصی.
امّا این مخالفتها اِلزامن یک نظریّهی واحد را تشکیل نمیدهند.
حتّا ممکن است دو مُتفکر در مخالفت با یک نوع اقتدار مشترک باشند، اما در مورد اقتصاد، اخلاق، فرد، جامعه یا شکلِ مطلوب سازمان اجتماعی کاملن با یکدیگر اختلاف داشته باشند.
بنابراین باید میان چند مفهوم تفاوت گذاشت:
پیشینهی فکری، قرابت فکری، و تبار تاریخی.
سه معنای متفاوت «پیشینه»
۱. پیشینه یا سابقهی فکری
ممکن است یک متفکر در گذشته مسئلهای را مطرح کرده باشد که بَعدها برای آنارشیستها نیز اهمیّت پیدا کرده است.
برای مثال، نقد قدرت سیاسی، بیاعتمادی به نهادهای اقتدار یا دفاع از استقلالِ فردی.
در این حالت میتوان گفت آن اندیشه سابقهای برای مسئلهای دارد که بعدها در آنارشیسم اهمیت پیدا کرده است.
اما این با آنارشیست بودنِ آن متفکر تفاوت دارد.
۲. قرابت فکری
ممکن است اندیشهی یک متفکر در برخی زمینهها به اندیشهی آنارشیستی نزدیک باشد.
مثلن کلبیون را میتوان از این زاویه بررسی کرد که چگونه برخی ارزشها و قراردادهای اجتماعی را به چالش میکشیدند.
اما وجود چنین قرابتهائی به این معنا نیست که کلبیون «آنارشیستهای اولیّه» بودهاند.
۳. تبارِ تاریخی مستقیم
این مفهوم از همه دقیقتر است.
اگر بتوان نشان داد که یک متفکر یا جریان فکری واقعن در شکلگیری آنارشیسمِ مُدرن تأثیر گذاشته است؛ مَثلَن از طریق انتقالِ ایده، ارتباطِ فکری، خوانشِ مستقیمِ آثار یا تأثیر تاریخی قابل اِثبات، آنگاه میتوان از تَبار یا تأثیر تاریخی سُخن گفت.
اینجا دیگر صرفن با یک شباهتِ مفهومی روبهرو نیستیم.
مسئلهی کلبیون و عُمَر خیاّم
مثال کلبیون مثالِ خوبی است.
میتوان گفت برخی جنبههای اندیشهی کلبیون، بهویژه بیاعتنائی آنان به برخی اقتدارها، هَنجارهای اجتماعی و سلسلهمراتب پذیرفتهشده، با بعضی مضامین آنارشیستی قرابت دارد.
اما از اینجا نمیتوان مستقیمن نتیجه گرفت:
«کلبیون آنارشیست بودند.»
همین مسئله دربارهی خیام نیز صادق است.
ممکن است در اشعار منسوب به خیام، مضامینی بیابیم که با شکاکیّت، آزادیِ فردی، نقد قَطعیّتهای دینی یا بیاعتمادی به برخی ادّعاهای مطلق همخوانی داشته باشند.
امّا این امر بهتنهائی خیام را به «پیشگام آنارشیسم» تبدیل نمینماید.
حتا اگر یک آنارشیستِ معاصر از خیام اِلهام بگیرد، آنچه میتوان با اطمینان گفت این است که:
خیام بر آن آنارشیست تأثیر گذاشته است.
این گُزاره با این ادّعا که:
«خیام خودش آنارشیست بوده است»
کاملن متفاوت میباشد.
یک مُشکل مُهم: هر سُنتی میتواند گذشتهی مشترک را از آنِ خود بداند
اینجا یک مسئلهی جالبتر پدیدار میشود.
فرض کنیم یک آنارشیست بگوید:
«کلبیون یا خیام از پیشینیان فکریِ من هستند.»
یک ایگوئیست میتواند بگوید:
«آنها از پیشینیان فکری من هستند.»
یک لیبرتارین نیز ممکن است بگوید:
«در آثار آنان عناصر مهمّی برای سُنتِ آزادیخواهانهی خود میبینم.»
حتا متفکری از سُنتی کاملن متفاوت ممکن است همان آثار را با چارچوبِ نظری دیگری تفسیر نماید.
پس باید میان «الهام گرفتن از یک متفکر» و «مالکیت تاریخی آن متفکر» تفاوت گذاشت.
هیچ سنتِ فکری نمیتواند صِرفن به دلیل آنکه امروز بخشی از اندیشهی یک متفکر قدیمی را برای خود معنادار مییابد، آن متفکر را به گذشتهی اختصاصیِ خود تبدیل نماید.
شباهت، مالکیت تاریخی ایجاد نمیکند.
تاریخ آنارشیسم یا تبارشناسی آنارشیسم؟
شاید بخش مُهمی از این اختلاف ناشی از خِلط دو مفهوم باشد:
تاریخِ آنارشیسم با تبارشناسیِ فکری آنارشیسم
یکی نیست.
اگر بگوئیم:
«تاریخ آنارشیسم از هزاران سالِ پیش آغاز میشود»،
ممکن است این تصوّر ایجاد شود که آنارشیسم از هزاران سال پیش بهعنوان یک جریان سیاسی و فکری مشخّص وجود داشته است.
اما اگر بگوئیم:
«برخی مسائل و ایدههائی که بَعدها در شکلگیری اندیشهی آنارشیستی اهمیت یافتند، سابقهای بسیار قدیمیتر از پیدایش آنارشیسمِ مدرن دارند»،
ادّعای دقیقتری کردهایم.
در این صورت، میتوان از کلبیون، برخی فیلسوفان باستان، برخی سنتهای دینی و فلسفی و دیگر جریانهای ضدّاقتدار بهعنوان بخشهائی از تبار یا پیشینهی فکری برخی مضامین آنارشیستی سخن گفت، بدون آنکه هویّت آنارشیستی به آنان نسبت دهیم.
یک معیار ساده برای تشخیص
برای اینکه در این بحث دُچار اِغراق تاریخی نشویم، میتوان سه پُرسش مطرح نمود:
اوّل:
آیا این متفکر یا جریان با نوعی اقتدار یا سُلطه مخالفت کرده است؟
اگر پاسخ مُثبت باشد، فقط یک نقطهی اِشتراک پیدا کردهایم.
دوّم:
آیا نقدِ او از اقتدار با برخی عناصر اساسی اندیشهی آنارشیستی همپوشانی دارد؟
اگر پاسخ مثبت باشد، میتوان از نزدیکیِ فکری سخن گفت.
سوّم:
آیا رابطهای تاریخی و قابل اِثبات میان این اندیشه و شکلگیری آنارشیسم مدرن وجود دارد؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه میتوان از تأثیر، پیشینه یا تبارِ تاریخی سخن گفت.
اگر پاسخِ پرسش سوم منفی باشد، بهتر است از عنوانهائی مانند «پیشگامِ آنارشیسم» یا «آنارشیست اولیه» با احتیاطِ بسیار استفاده کُنیم.
چرا این تمایُز اهمیت دارد؟
ممکن است در نگاه اول این بحث صرفن یک اختلافِ واژگانی به نظر برسد، اما چنین نیست.
اگر هر اندیشهی ضداقتدار را آنارشیستی بنامیم، مفهوم «آنارشیسم» آنقدر گُسترده میشود که تقریبن هر متفکر مُنتقدِ قدرت را دربَرمیگیرد.
در آن صورت دیگر نمیتوانیم بفهمیم چه چیزی آنارشیسم را از لیبرتاریانیسم، ایگوئیسم، لیبرالیسم، شکاکیّت، عِرفان، فلسفهی کَلبی یا دیگر سنتهای ضدّاقتدار متمایز میکُند.
از سوی دیگر، اگر تمام این پیشینهها را نیز نادیده بگیریم و بگوئیم آنارشیسم ناگهان در قرن نوزدهم از هیچ پدیدار شده است، این نیز تصویری ناقص خواهد بود.
آنارشیسم مدرن در خلأ فکری پدید نیامده است.
اما داشتن پیشینه با یکی بودن، و داشتن تبار با داشتن هویت یکسان نیست.
جمعبندی
بنابراین میتوان گفت:
آنارشیسم هم جنبش است و هم سنت فکری؛ اما دقیقتر، یک سنت فکری ـ عملی است که در آن نظریه و مبارزهی اجتماعی در تعامُل با یکدیگر شکل گرفتهاند.
و در مورد گذشتهی آن:
آنارشیسمِ مدرن تاریخ نسبتن مشخصّی دارد، اما برخی پرسشها و مضامین فکریای که بعدها در آنارشیسم اهمیت یافتند، سابقهای بسیار قدیمیتر دارند.
از این رو، کلبیون، خیام یا دیگر متفکران گذشته را میتوان در صورتِ وجود شواهد مناسب، در بحث از پیشینهها، قرابتها یا تبارهای فکری آنارشیسم مطرح کرد؛ اما صرفن به دلیلِ مخالفت آنان با یک یا چند شکل از اقتدار، نمیتوان آنان را آنارشیست نامید.
شاید دقیقترین فرمول این باشد:
آنارشیسم میتواند گذشتهی خود را جُستوجو کُنَد، اما نباید هر اندیشهی آزادیخواه یا اقتدارستیزِ گذشته را به گذشتهی خود تبدیل نماید.
و در مقابل:
نباید آنارشیسم را نیز چنان از تاریخِ اندیشه جُدا کرد که گوئی در قرن نوزدهم بدون هیچ پیشینهی فکری پدید آمده است.
بنابراین مسئله نَه این است که «آیا کلبیون آنارشیست بودند؟» و نه اینکه «آیا هیچ ارتباطی میان آنان و آنارشیسم وجود ندارد؟»
پرسش دقیقتر این است:
چه چیزی از اندیشهی آنان با آنارشیسم قرابت دارد، چه چیزی در شکلگیری تاریخی آنارشیسم تأثیر گذاشته، و برای کدامیک از این اِدعاها شواهدِ تاریخی در اختیار داریم؟
این پرسش، بهجای آنکه گذشته را به مالکیّت یک ایدئولوژی درآوَرَد، اجازه میدهد تاریخِ اندیشه را با دقّت بیشتری بخوانیم.

