برچسب: سرنوشت

  • ملی‌گرایی، دیگری‌سازی و مسالهٔ حق تعیین سرنوشت

    گفت‌وگویی که از جنگ و نسبت مردم ایران با اسرائیل آغاز می‌شود و به اعراب، فلسطینی‌ها، عرب‌های خوزستان و مسئله‌ی استقلال ملت‌ها می‌رسد، در ظاهر مجموعه‌ای از اختلاف‌نظرهای سیاسی است؛ اما در لایه‌ای عمیق‌تر، با مسئله‌ای جامعه‌شناختی روبه‌رو هستیم: مرزهای تعلق جمعی چگونه ساخته می‌شوند؟ چه کسانی حق دارند خود را بخشی از یک جامعه بدانند و چه زمانی دفاع از یک هویت جمعی به ابزاری برای انکار هویت دیگران تبدیل می‌شود؟

    نکته‌ی قابل‌توجه در چنین گفت‌وگوهایی این است که مخالفت با یک حکومت لزوماً به معنای فاصله گرفتن از منطق فکری آن نیست. ممکن است کسی با جمهوری اسلامی مخالف باشد، اما هنگام مواجهه با مسئله‌ی ملت‌ها، اقوام و حق تعیین سرنوشت، از همان پیش‌فرض‌هایی استفاده کند که در گفتمان رسمی حکومت نیز حضور دارند. در این وضعیت، اختلاف بر سر صاحبان قدرت است، نه لزوماً بر سر منطق توزیع قدرت و حدود اختیار آن.

    ملی‌گرایی ایرانی، به‌ویژه در صورت‌های متمرکز و دولت‌محور خود، غالباً میان دو مفهوم متفاوت تمایز روشنی نمی‌گذارد: جامعه‌ای که از نظر تاریخی و فرهنگی در یک قلمرو شکل گرفته است و دولتی که مدعی نمایندگی انحصاری آن جامعه است. این دو الزاماً بر یکدیگر منطبق نیستند. مرزهای سیاسی، حاصل فرایندهای تاریخی، جنگ‌ها، توافق‌ها، مناسبات قدرت و تصمیم‌های دولت‌ها هستند؛ حال آنکه هویت‌های جمعی می‌توانند از این مرزها فراتر بروند یا در درون آن‌ها، صورت‌های متمایز و مستقلی از تعلق فرهنگی و سیاسی پیدا کنند.

    بااین‌حال، در ذهنیت ملی‌گرایانه‌ی دولت‌محور، مرزهای موجود اغلب چنان طبیعی و بدیهی تصور می‌شوند که هرگونه پرسش درباره‌ی مشروعیت آن‌ها به‌مثابه تهدیدی علیه کل جامعه فهمیده می‌شود. در چنین دستگاه فکری‌ای، دولت دیگر یکی از صورت‌های ممکن سازمان‌دهی زندگی جمعی نیست؛ بلکه به نماینده‌ی طبیعی و ازپیش‌موجود یک ملت تبدیل می‌شود. در نتیجه، مخالفت با تمرکز قدرت، مطالبه‌ی خودگردانی یا حتی طرح بحث استقلال، به‌آسانی در قالب دشمنی با جامعه‌ی بزرگ‌تر بازنمایی می‌شود.

    این‌جاست که واژه‌ی «تجزیه‌طلبی» اهمیت پیدا می‌کند. مسئله صرفاً انتخاب یک واژه به‌جای واژه‌ای دیگر نیست؛ مسئله این است که زبان سیاسی چگونه پیش از آغاز بحث، نتیجه‌ی اخلاقی و سیاسی آن را تعیین می‌کند.

    تجزیه‌طلبی، در کاربرد رایج سیاسی، از پیش وجود یک کل مشروع و یکپارچه را مفروض می‌گیرد که گروهی در حال گسستن آن هستند. در این صورت‌بندی، دولت و مرزهای موجود نقطه‌ی عزیمت بحث‌اند و هر نیرویی که آن‌ها را به پرسش بکشد، ناچار باید در جایگاه متهم از خود دفاع کند. در مقابل، اصطلاح «هویت طلبی» بر خواست ایجاد هویت جمعی اجتماعی سیاسی مستقل تأکید می‌کند، بی‌آنکه به‌خودی‌خود درباره‌ی مشروعیت یا عدم مشروعیت این خواست داوری نهایی کرده باشد.

    البته این تمایز به معنای آن نیست که هر جنبش استقلال‌طلبی الزاماً مترقی، دموکراتیک یا رهایی‌بخش است. جنبش‌های استقلال‌طلب نیز ممکن است به بازتولید اقتدارگرایی یا شکل‌های تازه‌ای از سلطه منجر شوند.

    بنابراین، پرسش اصلی این نیست که کدام واژه را باید به‌طور مطلق درست دانست؛ بلکه این است که چرا در بسیاری از بحث‌های سیاسی، حق موجودیت دولت بدیهی فرض می‌شود، اما حق یک جمعیت برای بازاندیشی در شکل سیاسی زندگی خود، از ابتدا مشکوک و نامشروع تلقی می‌شود.

    از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، این وضعیت را می‌توان با مفهوم «طبیعی‌سازی نظم سیاسی» توضیح داد. نهادهایی که محصول تاریخ و روابط قدرت‌اند، در گذر زمان چنان عادی و بدیهی می‌شوند که دیگر منشأ تاریخی آن‌ها به چشم نمی‌آید. مرزها، دولت‌ها و صورت‌های خاص شهروندی به بخشی از تصور روزمره‌ی ما از جهان تبدیل می‌شوند. در نتیجه، تغییر آن‌ها نه به‌عنوان یکی از امکان‌های سیاست، بلکه به‌صورت اختلال در نظمی طبیعی تصور می‌شود.

    در این چارچوب، حتی افرادی که با حکومت مستقر مخالف‌اند، ممکن است صورت تاریخی دولت متمرکز را به‌عنوان اصلی تغییرناپذیر حفظ کنند. مخالفت آن‌ها با حاکمان است، اما تصورشان از قلمرو حاکمیت همچنان دست‌نخورده باقی می‌ماند. به همین دلیل، ضدیت با جمهوری اسلامی به‌تنهایی تضمینی برای پذیرش تکثر، تمرکززدایی یا حق تعیین سرنوشت نیست.در سایه این عدم پذیرش و عدم تساهل، اختلاف و نفرت اتنیکی نیز حتی بیشتر رشد میکند.

    این مسائل هنگامی پیچیده‌تر می‌شوند که به طور خاص بحث به اعراب جغرافیای ایران و فلسطینی‌ها می‌رسد. در این‌جا با نوع دیگری از مرزبندی اجتماعی نیز مواجهیم: تبدیل تفاوت فرهنگی و سیاسی به ویژگی‌های ذاتی و تغییرناپذیر یک جمعیت.

    وقتی گفته می‌شود اعراب «ذاتاً» فلان ویژگی را دارند، دیگر درباره‌ی رفتار گروه‌هایی مشخص در موقعیت‌هایی تاریخی صحبت نمی‌کنیم؛ بلکه یک ویژگی ادعایی به تمام اعضای یک جمعیت نسبت داده می‌شود. تاریخ، تفاوت‌های طبقاتی، تجربه‌های سیاسی، ساختارهای حکومتی و اختلافات درونی یک جامعه کنار گذاشته می‌شوند تا تصویری یکدست از آن ساخته شود. در این تصویر، فرد پیش از آن‌که به‌واسطه‌ی کنش‌ها و انتخاب‌هایش شناخته شود، با انتساب قومی‌اش تعریف شده است.و پیشاپیش باید با ظن ها و اتهام هایی که متوجه اش هستند مبارزه و خودش را تبرئه کند.

    این همان منطق ذات‌گرایی است؛ منطقی که در آن، تعلق گروهی به توضیحی فراگیر برای رفتار انسان‌ها تبدیل می‌شود. ذات‌گرایی نه‌فقط امکان شناخت دقیق دیگری را کاهش می‌دهد، بلکه مسئولیت تحلیل را نیز از میان می‌برد. به‌جای آن‌که بپرسیم چه شرایط تاریخی، سیاسی و اجتماعی به شکل‌گیری یک موضع یا رفتار منجر شده‌اند، پاسخ را از پیش در هویت قومی یا مذهبی افراد قرار می‌دهیم.

    البته نقد ذات‌گرایی به معنای نادیده گرفتن تعارض‌های واقعی نیست. میان دولت‌ها، جنبش‌های سیاسی و جوامع مختلف ممکن است خصومت، تبعیض و خشونت وجود داشته باشد. در تاریخ معاصر نیز دولت‌ها و نیروهای سیاسی عرب، ایرانی، اسرائیلی، فلسطینی و دیگر بازیگران منطقه‌ای مواضع و عملکردهای یکسانی نداشته‌اند. اما از وجود یک تعارض سیاسی نمی‌توان دشمنی ذاتی یک مردم با مردمی دیگر را نتیجه گرفت. مخالفت با یک دولت، حمایت از یک حکومت یا مشارکت در یک منازعه، ویژگی ثابتی نیست که بتوان آن را به میلیون‌ها انسان با تجربه‌ها و موقعیت‌های متفاوت تعمیم داد.

    برای مثال، نسبت دادن یک موضع واحد به فلسطینی‌ها یا اعراب، تفاوت میان حکومت‌ها، سازمان‌های سیاسی، طبقات اجتماعی، نسل‌ها و افراد را محو می‌کند. حتی اگر بخشی از یک جمعیت موضعی خصمانه نسبت به گروهی دیگر داشته باشد، این امر مجوز تبدیل آن موضع به ماهیت تمام آن جمعیت نیست. جامعه مجموعه‌ای از انسان‌های یکسان نیست؛ میدان تعارض‌ها، همکاری‌ها، تفاوت‌ها و تغییرات است.

    اما چرا این صورت‌های ساده‌ساز از جهان چنین قدرتی دارند؟

    یکی از پاسخ‌ها را باید در کارکرد روانی و سیاسی دیگری‌سازی جست‌وجو کرد. جامعه‌ها و گروه‌های سیاسی، هویت خود را فقط از طریق تعریف ویژگی‌های مشترک درونی نمی‌سازند؛ آن‌ها گاهی به ساختن تصویری از یک دیگری نیز نیاز پیدا می‌کنند که در برابر آن، وحدت خود را تجربه کنند. در این وضعیت، دیگری به مخزنی برای انباشتن ترس‌ها، ناکامی‌ها و تناقض‌های جمعی تبدیل می‌شود.

    این سازوکار می‌تواند در شرایط بحران شدیدتر شود. جنگ، ناامنی اقتصادی، احساس تحقیر تاریخی یا نگرانی از فروپاشی نظم سیاسی، زمینه را برای گسترش روایت‌هایی فراهم می‌کند که مشکلات پیچیده را به وجود یک دشمن مشخص نسبت می‌دهند. به این ترتیب، تضادهای درونی جامعه به حاشیه می‌روند و مرز میان «ما» و «آن‌ها» برجسته‌تر می‌شود.

    مسئله زمانی بحرانی می‌شود که امنیت یک گروه، مستلزم سلب حق انسانی یا سیاسی گروهی دیگر فرض شود؛ زمانی که وجود دیگری به‌خودی‌خود تهدید تلقی شود و برای اثبات این تهدید، دیگر نیازی به بررسی رفتار مشخص افراد یا نهادها نباشد.در این موقعیت،وضعیتی رخ می دهد که می تواند خود سرکوب تازه و اقدامات جنایت امیز جدید را ایجاد و توجیه کند.و این نقطه ای است که باید برعلیه این پدیده اجتماعی و همزمان دولت سرکوبگر ایستاد.

    در این معنا، مسئله‌ی آزادی فقط تغییر حاکمان یا حذف نهادهای سرکوبگر نیست؛ به بازاندیشی در مفاهیمی نیز مربوط می‌شود که سرکوب را قابل‌قبول، تبعیض را طبیعی و بعضی مطالبات سیاسی را از ابتدا نامشروع جلوه می‌دهند. این بازاندیشی، به‌ویژه زمانی دشوار می‌شود که مفاهیم مورد بحث به بخش مهمی از هویت فرد تبدیل شده باشند. برای کسی که ملی‌گرایی را با تعلق عاطفی به سرزمین، خاطره‌ی تاریخی یا امنیت خانواده‌اش پیوند داده است، نقد یک صورت خاص از ملی‌گرایی ممکن است نه نقد یک نظریه، بلکه حمله به هویت شخصی‌اش احساس شود. در این حالت، گفت‌وگو از تبادل استدلال‌ها فاصله می‌گیرد و به دفاع از مرزهای هویتی تبدیل می‌شود.

    از این‌جا می‌توان به پرسشی اساسی‌تر رسید: آیا می‌توان جامعه‌ای آزاد ساخت، بدون آن‌که رابطه‌ی میان دولت، سرزمین و مردم را دوباره بررسی کرد؟

    اگر آزادی فقط به معنای انتخاب حاکمان یا مخالفت با حکومت موجود باشد، پاسخ احتمالاً محدود خواهد ماند. اما اگر آزادی را به معنای امکان مشارکت برابر در تعیین شرایط زندگی جمعی در نظر بگیریم، آن‌گاه مسئله‌ی تمرکز قدرت، توزیع منابع، حقوق زبانی و فرهنگی، خودگردانی محلی و حق تعیین سرنوشت نیز ناگزیر آن مفاهیمی هستند که باید به آن ها بپردازیم.

    راوی

    Fediverse Reactions