نویسنده: ضرغام
روی نقشه، مرزهای این کشور (افغانستان) را میبینی؛ همان خطوط آشنا که از مکتب حفظشان کردهای. از یک پیرمرد در بدخشان بپرس چه چیزی او را به جوان قندهاری وصل میکند، از زنی در هزارهجات بپرس چه اشتراکی با یک زن پشتون در ننگرهار دارد. جوابی که میگیری، بهندرت از جنس (ملت) است. و با اینهمه، نقشه هنوز سر جایش ایستاده؛ نشکسته، حتی وقتی چهار دهه آتش از هر گوشهاش زبانه کشیده. اما سوال اصلی این نیست که (چرا این کشور تجزیه نشده). سوال این است: چرا اصلا باید یکپارچگی را یک ارزش بدانیم، وقتی خود این یکپارچگی چیزی جز تداوم یک زنجیرهی سلطه نیست؟
دولت، در هر شکلی که ظاهر شود، چیزی نیست جز دستگاهی برای تمرکز خشونت در دست عدهای معدود و توجیه آن خشونت با نام نظم یا وحدت. در افغانستان این حقیقت عریان، کمتر از هر جای دیگری پنهان مانده، چون دولت هیچوقت نتوانسته آنقدر قوی شود که دروغش را باورپذیر کند. شاه، حزب دموکراتیک خلق، مجاهدین، جمهوری حمایتشدهی غرب، طالبان دیروز و امروز؛ هرکدام فقط پرچمی را با پرچم دیگر عوض کردهاند، در حالیکه زیر آن سطح، همان روابط سلسلهمراتبی (قومی، قبیلهای، پدرسالارانه) بیوقفه به بازتولید خودش ادامه داده. این را باید روشن گفت: آنچه اینجا هیچوقت فرونپاشیده، افغانستان نیست، بلکه خود منطق سلطه است که همیشه راهی برای بقا، زیرِ هر پرچمی که لازم باشد، پیدا کرده. دولتها آمدهاند و رفتهاند، اما ساختار قدرت، دستنخورده، از زیر هر کدامشان جان سالم به در برده. این یعنی بحث (تجزیه یا عدمتجزیه) از همان ابتدا بحث غلطیست؛ چون چیزی که باید مورد سوال قرار گیرد، نه شکل جغرافیایی این سرزمین، بلکه خود وجود یک قدرت متمرکز است، در هر مقیاسی که باشد.
برای همین، باید به ریشهی تاریخی ماجرا هم با همین نگاه برگشت. خط دیورند را کارمندی انگلیسی، پشت میزی در هند، روی نقشه کشید؛ بیاعتنا به اینکه آن خط از وسط کدام قوم میگذرد. اما نکته این نیست که این مرز غیرعادلانه کشیده شده، چون هر مرزی، در هر جای این کرهی خاکی، همینقدر خودسرانه و خشونتبار کشیده شده. نکته این است که خود ایدهی مرز، خود ایدهی اینکه باید یک خط باشد تا بگوید اینجا (ما) هستیم و آنطرف (دیگری)، ابزاریست برای همان تمرکز قدرتی که از آن حرف زدیم. افغانستان از لحظهی تولدش، نه یک ملت که یک حائل ژئوپلیتیک بود، فضایی خالی میان دو امپراتوری. امروز هم، برای پاکستان، ایران، آسیای میانه، چین، روسیه، آمریکا، یک افغانستان ضعیف اما یکپارچه، راحتتر از چند واحد سیاسی تازه در همسایگیشان است. این یعنی حتی مفهوم (حاکمیت ملی افغانستان) که گاه با غرور از آن یاد میشود، چیزی نیست جز توافق ضمنی قدرتهای بزرگ بر سر اینکه این منطقه باید همین شکل را حفظ کند؛ نه چون مردمش خواستهاند، بلکه چون شکل دیگر، برای کسی که واقعا تصمیم میگیرد، صرفه ندارد.
و درست همینجاست که اقتصاد جنگ وارد میشود و حلقه را کامل میکند. جنگسالار یا امیر محلی، تا وقتی زیر چتر (دولت افغانستان) عمل میکند، به بانکهای بینالمللی دسترسی دارد، میتواند تریاک و قاچاق و کمکهای خارجی را از دریچهای رسمی عبور دهد. همین آدم اگر رسما جدا شود، از تمام این شبکه بیرون میافتد. پس حتی کسی که واقعا این سرزمین را در اختیار ندارد بلکه فقط تکهای از آن را چنگ زده، حفظ برچسب افغانستان برایش یک ضرورت اقتصادیست. این دقیقا همان مکانیسمیست که هر دولتی، در هر کجای جهان، با آن زنده میماند: نه با رضایت مردم، بلکه با منفعت کسانی که از تداوم همان نظم سود میبرند، چه آن نظم بهظاهر متمرکز باشد چه بهظاهر ازهمگسیخته.
پس حقیقت تلخ این است: این سرزمین نپاشیده، نه چون مقاوم است، نه چون مردمش وحدت درونی دارند، بلکه چون خود نپاشیدنش، برای همهی قدرتها (از جنگسالار محلی تا امپراتوری جهانی) سودآورتر از پاشیدنش است. و این دقیقا همان نقطهایست که یک نگاه آنارشیستی باید از آن عبور کند و فراتر برود: مسئله حفظ یکپارچگی افغانستان نیست، مسئله این است که تا وقتی هر شکلی از قدرت متمرکز (چه در کابل، چه در مرزهای فرضیای که بهجای آن پیشنهاد میشود) پابرجاست، مردم عادی همچنان چیزی جز سوختوساز این ماشین نخواهند بود. نه حفظ مرزها رهایی میآورد، نه تجزیهشان؛ رهایی فقط وقتی ممکن است که خود منطق سلطه، در هر مقیاسی که ظاهر شود، به چالش کشیده شود. افغانستان تجزیه نمیشود، چون تجزیهنشدنش به نفع قدرت است؛ اما همینقدر هم روشن است که یکپارچهماندنش، هیچوقت به نفع مردمی نبوده که نسلاندرنسل، در دل این آشوب کنترلشده، فقط زیستهاند تا دیگران از بقای این مرزها سود ببرند…
#افغانستان
#تجزیه
#یکپارچه
#نقشه
#ملت
